تبليغاتX
یادداشت ها

سلام٬

شب بود و حس غریب سفر منو همچی بغل کرده بود که انگار میخواد تو سینه اش چالم کنه.

راستش خیلی وقته که غربت منو از سفر کردن میهراسونه٬ علی الخصوص وقتی تنهام.

بهرحال دل به دریا زدم و رفتم چون عشق سبلان مدت بسیاری بود که شیداییم کرده بود.

از اون آرزوهایی که هر کوهنورد تو دلش میپرورونه٬  فکرش رو بکن تو ارتفاع ۴۸۱۱ متری از سطح دریا یه

دریاچه میبینی که مث اشک چشم زلاله و تاک ندیده مستت میکنه٬

تو راه که میرفتیم سبلان با اون شکوه و عظمت بینظیرش مرا به خود میخواند آنسان که جاده سهراب را

صدا میزد.

غروب رسیدیم پناهگاه٬

آخ که راست میگن غربت در غروب گلوگیره٬

برای هم هوایی تا روی یال حدود ۶۰۰-۵۰۰ متری بالا کشیدیم و کمی اونجا تفرج کردیم

مناظر اطراف بینظیر بود و دامن سبلان یا به زبان محلی ها ساوالان پر بود از علفای سبز شبنم خورده

و چادرهای ایلیاتی ها که بنظرم واقعاْ الاغهاشون یونجه رو میفهمیدند و کندوهای عسل که گُله به گُله

بساطش پهن بود و گلهای رنگارنگی که بهترین تعریفش رو تو گلستان سعدی خونده بودم و واقعاْ یه

تیکه از بهشت بود که خدا روی زمین جا گذاشته بود.

شب شام سبکی خوردیم و آماده خواب شدیم ولی من خوابم نبرد که نبرد اصلاْ انگار هوشیاریم

صد چندان شده بود و تنم میلی به خواب نداشت.

از تو کیسه خواب پریدم بیرون و رفتم بیرون اتاق ....... آه خدای من ........... محشره

یه دنیا ستاره ریخته تو آسمون                   یه لحظه زبانم بند اومد!!!

من قبلاْ کهکشان راه شیری رو تو گردنه های کوه جوپار کرمان دیده بودم ولی این یه چیز دیگه بود!

من شب کویر شهداد رو دیده بود ولی این یه چیز دیگه بود!

خدایا بزرگی تو شکر!!!!!!!!

نا خودآگاه یاد دکتر شریعتی افتادم و راه مکه و بال جبریل که حس میکردم منو تا ملکوت بالا برد

با خودم گفتم شازده کوچولوی من تو کدوم یکی از این ستاره ها داره گلشو آب میده

یا اصلاْ منو میبینه که چقدر حقیر دارم رو زمین حسرت میخورم!

ماه کامل بود و مهتاب غوغایی در دشت پایین پام به پا کرده بود و من مست تماشا به رقص سایه ها تو

مهتاب ساوالان چشم دوخته بودم        و فارغ از اینکه گذر لحظه ها چه حس مرموزی رو با خود میاره

یه دفعه سر و صدایی به پا شد و فهمیدم که وقت رفتنه و تو تاریکی شب راه افتادیم به سوی قله

گرگ و میش هوا و چهچه بلبلای خراب و کبکهای خرامان منو دوباره از زمین جدا کرد و انگاری رو هوا راه

میرفتم

وقتی خورشید خانوم بالا اومد جونم دراومد٬          وای خدا!       دشت پایین پایی تو مه غلیظی خوابیده

بود 

انگار که سالها بود که هیچ شاهزاده ای از این ورا رد نشده بود و آب رو هوا ماسیده بود

من مطمئنم که تا گاو و الاغ ایلیاتی ها هم اونشب به معراج رفته بودن

مهر خاوران کم کمک با ناز و ادا رو نشون داد و خشونت پر هیبت ساوالان رو تخفیف داد

چقدر پر رمز و رازی ای استوار اسطوره ای و من خود را به پای تو قربانی خواهم کرد تا با تو به جاودانه ها

بپیوندم و نا میرا شوم همچون آشیل افسانه ای یونان

بی شک گام بر بام تو نهادن نا ممکن است اگر تو نخواهی و من حقارت خود را در برابر عظمت تو به

چشم دیدم و شرمنده شدم که چرا گاهی فراموش میکنم که من هیچم و باد نخوت و غرور چنان مرا

درهم میپیچد که خجالت خود را از یاد میبرم

ساوالان تو مرا پذیرفتی آنسان که مادری فرزند شیرخوارش را!

و در دامان تو چه رحمت ها که نبارید بر سرم و چه مهری که از تو ندیدم

و بالاخره از یخچالهای همیشه ات گذشتم و گام بر بام تو نهادم و از آب دریاچه ات نوشیدم و با خون خود

با تو پیمان بستم که تا خون در بدن دارم در اعتلای این آب و خاک که تو ناموس آنی به جان بکوشم و از

 پای ننشینم.

از قله که پایین اومدیم لندرور آماده رفتن بود و رفتیم چشمه شابیل و تنی به آب زدیم و لطف ساوالان به

کمال شامل حال ما شد. آبی سبک و گرم که بدن رو نوازش میداد و حس صعود رو بی انتها میکرد....

آخ که چقدر دلم برات تنگ میشه اگه دوباره نبینمت ای عزیز جان

تا دوباره ببینمت حس بندگی مو تو هوات نگهدار!    تا دوباره ببینمت!    ببینمت!

+ نوشته شده در 87/04/31ساعت 13:50 توسط الف صاد |